تبليغاتX
کارگروه نمایشنامه نویسی دانشگاه رجایی
نمایشنامه نویسی دسته جمعی

تا وبلاگ جدید رو باز کنیم ... بیکار نباشید . تکلیف این مدتتون : برای این شکل ؛هر چی به ذهنتون می رسه بگید ... تو هر مایه ای

لطفا تنبلی نکنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 10:49  توسط samira  | 

زندگی رویا نیست ...

 زندگی زیبایی ست

می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

 می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان از میان فاصله ها را برداشت

 دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست ...!؟

 

دوستان ... خانمها ... آقایان ... پایان امتحانها به همتون تبریک ...

دل من از این فاصله و وقفه تو نوشتن وبلاگ ناراحت و بیزاره ... دل شما رو نمی دونم ... اگه شما هم همینطور ... فکر کنم بتوان از میان فاصله ها را برداشت

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 9:55  توسط samira  | 
با کلی علافی و سختی برا وبلاگ جلسه گذاشتید ...

...

نتایجش کاملا معلومه !!!!؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 12:45  توسط samira  | 
کوئیز زیر از چهار سؤال تشکیل شده که به شما خواهد گفت آیا برای این که یک مدیر حرفه‌ای باشید، شایستگی لازم را دارید یا نه؟
سؤال‌ها مشکل نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی کنید خودتان پاسخ بدهید و بعد پاسخ را بخوانید تا ببینید درست جواب داده‌اید یا خیر.
 

1-از شما خواسته شده یک زرافه را در یخچال قرار دهید. چطور این کار را انجام می‌دهید؟
.
.
.
.
.
.
 
پاسخ: درب یخچال را باز می‌کنیم. زرافه را داخل یخچال می‌گذاریم و سپس درب آن را می‌بندیم. هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا شما از آن دسته افرادی هستید که تمایل دارند مسائل ساده را خیلی پیچیده ببینند یا خیر!
 
2-حال از شما خواسته شده یک فیل را در یخچال قرار دهید. چه می‌کنید؟
.
.
.
.
.
.
.
پاسخ: آیا پاسخ شما این است که درب یخچال را باز می‌کنیم و فیل را در یخچال می‌گذاریم و درب آن را می‌بندیم؟
نه! این درست نیست!
پاسخ صحیح این است که درب یخچال را باز می‌کنیم. زرافه را از یخچال خارج می‌کنیم. فیل را در یخچال می‌گذاریم و درب آن را می‌بندیم. این سؤال برای این است که مشخص شود آیا شما به نتایج کار های قبلی خود و تأثیر آن برتصمیم گیری‌های بعدی‌تان فکر می‌کنید یا خیر.
 
3-شیرشاه یک کنفرانس برای حیوانات جنگل ترتیب داده است که به جز یک حیوان، همگی حیوانات در آن حضور دارند. آن یک حیوان غایب کیست؟
.
.
.
.
.
.
.
پاسخ:‌ یادتان رفته که فیل الان در یخچال است؟ پس حیوان غایب این جلسه باید فیل باشد! هدف از این سؤال این است که حافظه شما در به خاطر سپردن اطلاعات سنجیده شود.
اگر تا این جا به سؤالات پاسخ درست نداده‌اید نگران نباشید، هنوز یک سؤال دیگر مانده است.
 
 
4-باید از یک رودخانه عبور کنید که محل سکونت کروکودیل هاست. شما قایق ندارید. چه می‌کنید؟
.
.
.
.
.
.
.
پاسخ: خیلی ساده است! به داخل رودخانه پریده و با شنا کردن از آن عبور می کنید.
کروکودیل‌ها؟ آنها الان در جلسه‌ای هستند که شیرشاه ترتیب داده! هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا از اشتباه‌های قبلی خود درس می‌گیرید که دوباره آن ها را تکرار نکنید یا خیر.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:32  توسط samira  | 
آسمان می گرید . گل میمیرد . تو نه گل باش نه آسمان . زمین باش تا آسمان برای تو بگرید و گل برای تو بمیرد .

.

.

.

.

.

.

همینجوری یه چی بی ربط نوشتم . به دل نگیرید

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:19  توسط samira  | 
سلام

را نگفتم

و به قدر خداحافظ گمت کردم

هنوز منتظرم

تا سنگینی کنی بر شانه های افق

می خندی

می خندی

می خندی

مگر چند دیوار در سرم کشیده ای

                                      که می پیچد هنوز

صدای خنده ات در اتاق هایش

مگر چند آینه دوری

                    که تاریک است اینقدر نگاهم

من گم شده ام

جایی میان شب های کویری موهات

جایی که روزهایش

همه دوشنبه اند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 16:45  توسط amir  | 
درست روبروی اتاق ما یه مرد کفتر باز هست که همیشه خدا بالای پشت بومه .ایده خوبی بود برای نوشتن  شروع کردم  اخرش این دراومد(البته من اینو تو وبلاگ یکی از بچه ها هم گذاشته بودم) .

آفتاب داشت کم کم تیغ میکشید.نمی دونم دیگه چم شده بود،بدون اینکه توجیهی برای سیگار کشیدنم داشته باشم از شیشه شکسته اتاق به بالکن رفتم صدای موسیقی که از موبایلم میومد جرئتی بهم میداد که بتونم تو این تنهایی پر هیاهوم،محیط تکراری و خسته کننده اتاق را تحمل کنم.مثل همیشه مرد مرموز بالای پشت بام بود،گویی در تساوی تقسیم جز مرگ یه پشت بام کوچک پر از کفتر هم به اون رسیده.دوست داشتم جای کبوترها بودم، تاپرواز کنم؟   نه!تا اینکه می فهمیدم چرا باید اسیر یه مرد بود یا دوست داشتم جای اون مرد بودم تا لذت و کیفی که از نگهداشتن این همه پرنده رو میبرد میفهمیدم شاید اینجوری دیگه مسخرش نمی کردم.همیشه خدا هم یه کبوتر گوشه سمت چپ پشت بام بود که آخرش نفهمیدم واسه چی اونجاست نه غذایی میخوره نه پروازی میکنه.کارش اینه که پرواز بقیه رو نگاه کنه. در قفس باز بود پرندها داشتن ازش بیرون میومدن اولی به چنان هیجان زاید الوصفی بیرون پرید به امید اونکه دیگه برنمیگرده اون تو، کبوترهای دیگه هم به سبک اولی ولی نه به اندازه اون هیجان زده بیرون پریدن چند تاییی هم داخل قفس موندند رغبت زیادی برای بیرون ا ومدن نداشتن شاید هم طرح یه فرار کلی رو میریختن.مرد شروع به پرواز دادن کبوترهاش کرد اوناهم به سیاق روزهای گذشته پروازی از روی اجبار کردند تصور اینکه دیگه پرواز آمال اونا نیست و یه نیروی بیرونی داره اونارو پرواز میده اذیتم می کرد.چند دوری تو آسمون زدند بعد هم با حالت کاملا نا امیدانه ای روی پشت بام نشستن مرد هم به پاس پروازی که کرده بودند مشتی دونه زیر پای انها ریخت .

خاکستر سیگار که بدستم ریخت به خودم آمدم، صدای سحر انگیز و رعب آورفروغ داشت دیوونم می کرد"بیش از اینها آه، آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت خیره شد در دود یک سیگارخیره شد در..."

 

ومن هنوز در فکر آن کبوتری بودم که به پرواز شک کرده بود و جایی برای نفس کشیدن نداشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 0:0  توسط alipis  | 
بچه ها اگه موافق باشین وبلاگ رو بصورت موضوعی(شاخه ای) اداره کنیم .منظورم اینکه وبلاگ صرفا نمایشنامه نویسی نباشه و بچه ها بتونن ایده هاشون بصورتهای مختلف (شعر داستان مینیمال و...)بنویسن بدون اینکه خدشه ای به روند کلی وبلاگ بزنه .این کار واسه پا گرفتن وبلاگ کمک میکنه  و بعدها بصورت تخصصی رو موضوعات کار میکنیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 0:0  توسط alipis  | 

گر بدین سان زیست باید پست من چه بیشرمم اگر فانوس عمرمم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست بایدپاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود یادگاری جاودانه چون کوه بر ترازی بی بقای خاک(احمد)

قرار شده از این به بعد منم به عنوان یکی از نویسندها هرچند گاهی دست به کیبرد بشم تا شما رو از  نوشته هام بی بهره نذارم. اما چند تا مشکل هست که باید اینجا بهش اشاره کنم

اول، دومی:در مورد مدیریت وبلاگ هست،میثم میگه من وقت زیادی ندارم که بتونم بیام و وبلاگ رو اونجوری که شایسته وبایسته یه وبلاگ هست مدیریت کنم حق داره بنده خدا،اگه قرار باشه یکی تو کانون فعالیت به معنای واقعی کلمه داشته باشه میثم (حالا پرو نشی).پس اگه کسی خواهان مدیریت وبلاگ هست زودی بگین

دوم، اولی:اگه میخوایم یه وبلاگ قوی داشته باشیم با دو هفته یه بار سر زدن اون بدون اینکه نظری یا یه پستی بنویسیم محال ممکنه.راست میگن اینجوری که باشه آدم انگیزش برای نوشته از دست میده،حالا بماند که مطالبه ما هم آنچنان قوی نیستند

پس باشد که به همکاری هم یه یادگاری جاودانه درست کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:23  توسط alipis  | 
img.blogcu.com

تبریک!!

تبریک، آقا، خانوم!!

جناب العضمی و فخر الفخرا، شمس الشمسی، زینت الکانونا، حضرت اشرف المخلوقات دنیا، خانم حاله تشریف آوردند!!!

پس از سالها، و کلی نظر مفید و سازنده دادن!

واقعا" من یکی ممنونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به امید دیدار مجدد ایشون!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 19:25  توسط tomatillo 
heritage.chn.ir

سلام

برای یکشنبه ی این هفته میریم تئاتر ببینیم!!

تئاتر من حرفی ندارم دنبالش رو نگیر (یا برعکس!!) سالن سایه تئاتر شهر ساعت ۱۹ روی صحنه میره.

هرکی می خواد بیاد با من هماهنگ شه!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 17:58  توسط tomatillo  | 

اوایل که من این وبلاگ رو با این حجم نویسنده دیدم !!! کلی خوشحال شدم . بعد که اسم منم وارد این لیست بلند بالا شد کلی حس های خوب بهم دست داد .

الان مدتیه یادم میره به این وبلاگ سر بزنم ... چون می دونم چیز جدیدی توش نیست .

پست نمی ذارید حداقل نظر بدید . آدم انرژیشو برا نوشتن تو اینجا از دست میده .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 10:43  توسط samira  | 

content.artofmanliness.com

چرا دیگه کانون تئاتر ... ما رو نمی بره تئاتر ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 12:56  توسط samira  | 
این عکسه خیلی جالبه
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:7  توسط samira  | 

با سلام

اول از همه ی بچه ها به این خاطر که رو طرحم نظر دادن ممنونم...

من همچنان رو یک سری چیزا مثل مشکلات شخصیتی هر کدوم از شخصیتا تکیه دارم چون اینا دغدغه ی شخصی من راجع به دانشجواهاست ولی ...

ولی با یه سری نظرات مثل اینکه محمد دچار یه نوع غرور و پرفکشنیسم( perfectionism) کاذب بکنیم موافقم ولی فکر میکنم اگر همه ی اونا هم اصلاح بشن محمد اصلاح نمیشه این خاصیت یه آدم ایده آل گراست که در برابر همه ی تاثیرات خارجی مقاومت میکنه ...این میتونه قسمت دردآور ماجرا باشه...

 

در رابطه با فربد فکر کنم اگر بشه سرش یه جوری مثل مرگ پدر و افتادن بار خانواده رو دوشش به سنگ بخوره تنها راه تاثیرپذیریشه...در عین حال یه حادثه اینطوری میتونه به این گروه ۵ نفره یه شک وارد کنه و جای کارای جدیدی رو برامون باز میکنه...

و اینکه سارا و نغمه در کل دخترای خوبین ولی اون مشکلاتی رو که براشون گفتم لازمه داشته باشن تا هدفمون تامین شه ولی  طول کار خوبی و مهربونی و ...شون رو خواهید دید.

راجع به صادق هم فکر کنم بشه یه بچه ی اهوازی با معرفت و مرد رو تصور کرد ولی با همون مشکلات...

بیماری محمد رو اگر راه بهتری برای شکل دادن داستان به ذهنم برسه در اولین اولویت حذف میکنم...

در رابطه با مشاور به استاد تغییر میکنه و براش میتونیم یه آدمی رو تصور کنیم که با نگاه به این بچه ها دقیقا خاطرات یه جمع دوستانه رو تو زمان دانشجوییش متصور میشه که بچه هایی با مشکلاتی شبیه ضعف های دانشجوهای امروزش بودن و همین مشکلات بوده که اون زمان اونا رو از ادامه راه بازداشته...

استادی که یه پروژه ای رو با این بچه ها شروع میکنه ولی در طول کار این جمع صمیمی و صمیمی تر میشن... و مشکلاتشون رو میاد....و دغدغه هاشون...

استاده به همشون کمک میکنه و تو پرده ی نهایی خاطره ی زمان دانشجوییش رو برای بچه ها فاش میکنه... خاطره ای که تبدیل به یه عقده ی قدیمی شده و حالا یعنی آخر پروژه باز میشه ...این عقده گشایی میشه قدردانی بچه ها از استادشون...

من رو طنز آغشته به درام تو این نمایش خیلی تکیه دارم چون این نماد یه زندگی دانشجویی واقعیه....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:51  توسط mohammad  | 
gallery.photo.net

 

محمد الان دیگه باید مطلبت رو واسه اولین بار جمع کنی! یه جمع بندی کوچولو!

یعنی نظرایی رو که باش موافقی رو با طرحت جمع ببندی تا ازین به بعد به اونا نظر بدیم.

ممنون می شم اینکارو کنی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:52  توسط tomatillo  | 
سلام دوستان . من یه طرحی خیلی وقته تو ذهنم می چرخه ولی ... اصلا وقت نمی کنم بشینم و روش کارکنم و شخصیت سازی کنم . من طرحمو می گم و شماها در موردش نظر بدین و من هم از نظراتون استفاده می کنم تا به یه جایی برسونمش . قول نمیدم به سوالاتون جواب بدم چون خودم هنوزنمی دونم دقیقا قراره چه اتفاقی بیوفته ولی حتما تو پستای بعدیم روند تکمیل طرحو می گنجونم .

یه دختری که تو یه مرحله از زندگیش باید بین چندتا گزینه موجود یکیرو انتخاب کنه .و اون انتخاب می کنه و یه سری اتفاقات خوشایند و نا خوشایندی براش رخ میده . حالا بعد یک مدت به این فکر میوفته که اگه انتخابش چیزه دیگه ای بود ... چقدر زندگیش بهتر بود .

من می خوام فلاش بک بزنیم به گذشته و انتخابای دیگرو امتحان کنیم و این آدم ببینه که بهترین انتخاب همینه که اول انجام داده . و بهترین کار همونیه که اون لحظه انجام داده

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:52  توسط samira  | 
 

داستان  درباره ی ۵ نفر دانشجو  (که به نمایندگی از قشری خاص در دانشگاه مطرح اند) با این شخصیت هاست:

۱- یک پسر شهرستانی  کاملا مذهبی که با ورود به تهران دچار اختلال فرهنگی و شخصیتی شده است .صادق

۲-یک دختر شهرستانی که با خانواده ی خود به خاطر ازدواج و ادامه ی تحصیل مشکل دارد و تمام وقتش صرف امور فوق برنامه میشود.سارا

۳- یک پسر تهرانی که در جریان های سیاسی گرفتار آمده و از همه چیز و همه کس شاکیست.به فکر فرار از مملکت ٬ کار در بازار و شرکتهای هرمیست و از ازدواج و قبول مسئولیت گریزان است.فربد

۴-یک دختر نهرانی پولدار که فقط به خاطر مدرک و کلاس به دانشگاه آمده و دایما به فکر مد لباس و جراحی پلاستیک و تفریح است.نغمه

۵- یک پسر شهرستانی عاقل٬درسخوان٬ هدفمند٬مومن٬میهن پرست و ارزشی که فقط به دستیابی به ارزشهایش میاندیشد.اما دچهر بیماری سخت و مرگبار است و از نظر مالی برای درمانش دچار است.پسری که گذشته ای پر فراز و نشیب اما سرشار از تجربه و اندیشه را پشت سرگذاشته است.محمد

این پنج دانشجو هر کدام به دلیلی به مشاور دانشگاه که فردی پخته و کهنه کار است مراجعه میکنند و او برای حل مشکلاتشان٬ آنها را درگیر یک پروژه میکند.این پروژه برداشتی علمی و اجتماعی از قرآن است  که باید به صورت اثزی مکتوب در اختیار دیگران دانشجویان قرار بگیرد.مشاور سعی دارد تا از این طریق برداشتی کاملا آزاد و بدون گرایشات خاصی را از قرآن داشته باشد و این مساله فقط از طریق همکاری آدمهایی با تفکرات مختلف بدست میاید.در عین حال بدین وسیله دیدگاه های این ۵ نفر را تعدیل میکند.

در طول کار هر ۵ نفر بر یکدیگر اثر میگذارند به ویژه محمد که تمام سعی اش را برای حل مشکلات دیگران میکند.اما دیگران به علت تو.داری از بیماری و مشکل اقتصادی او بی خبرند... تا زمانیکه کار محمد به بیمارستان کشیده میشود و این جمع که گویی پس از سالها یکدیگر را یافته و تازه با هم خو گرفته اند٬ تمام تلاششان را برای جلب رضایت دوستشان و اتمام پروژه ای که امیدی دوباره ای به محمد داده بود٬ به کار میگیرند.

پروژه تمام میشود اما فقط با خاطرات و عشق محمد و بدون سهیم شدن او در نشاط پس از اتمام آن ...

 

در این داستان سعی کردم تا بستری مناسب برای به تصویر کشیدن تمام مشکلات صنفی٬روحی٬اقتصادی٬فرهنگی٬معیشتی٬تحصیلی٬مذهبی٬اجتماعی و ینیادی دانشجویان به وجود بیارم.تا در طول نمایش بتوان با استفاده از ابزارهای مختلف تفکرات متفاوت را به تصویر کشیده و نوعی تعدیل شده از آنها را پیشنهاد داد.در این نمایش باید از طنز برای بیان بسیاری از مسایل بهره برد.

من فکر میکنم باید از تفکراتی نظیر آنچه امثال شریعتی مطرح کرده اند استفاده ی بهتری جست.

منتظرم اگر سوالی دارین جواب بدم...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:31  توسط mohammad  | 

osaka-gu.ac.jp

مهلت نوشتن طرح به درخواست دوستان تا ۲۰ آبان تمدید میشه!

توجه کنین که این آخرین باره!!!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:29  توسط tomatillo  | 
 

www.jamejamonline.ir

 

هفته ی آینده میریم تماشای نمایش "هاملت با سالاد فصل" توی تماشا خانه سنگلج اگه کسی میخواد بیاد با من هماهنگ شه! احتمالا" سه شنبه بریم! ساعت ۱۹ اجرا شروع میشه.

راستی ساعت ۱۷ یه تئاتر (تراژدی مونیک؟) دیگه همونجا توی لابی و پذیرایی تماشاخانه اجرا میشه که رایگانه!! تئاتر جالبیه حتما" برای دیدن اونم برنامه ریزی کنین!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:23  توسط tomatillo  |